Burnout

حس و حال عجیبیه واقعا. burnout شدم و دیروز و پریروز وحشتناک بودم احوالاتم، حتی دلم نمیخواست به درس فکر کنم. زیادی خونه موندن هم مزیدبر علته واقعا. همون یه روزیم که دانشگاه میفرستم خیلی فرق میکرد، باشگاه که عالی بود فقط خیلی خسته میشدم پس حذف کردم. روزای خیلی مهمی هستن این روزا و مدیریت افکار و انرژی خیلی تاثیرداره. نوشتن بهم کمک میکنه. اینجا با دیتیل نمیتونم بنویسم ولی هر شب باید به نوشتن پایبند باشم تا ببینم چند چندم !

Believe

از این به بعد قدم‌هام رو محکم بر می‌دارم :] بدون ترس و استرس! شاید کلیشه‌ای به نظر برسه ولی می‌خوام به خودم اعتماد داشته باشم و نترسم از کاری که انجام میدم، شکست‌ها و اتفاقات گذشته برام مرور نشه و به قول تد Be agoldfish

و در نهایت Believe :)

آذر خیلی داره زود میگذره! روزهای عجیب غریبیه، دارم همه چی رو لیمیت میکنم و اولویت بندی میکنم کار ها رو تا ببینم قراره تهش چی بشه! از این به بعد باید خیلی شجاعانه رفتار کرد و رو برنامه و دیسیپلین بود! بعدش قراره کار های مهمی انجام بدم. راستش خیلی میترسم درموردش بنویسم و حرف بزنم! تنهاتر از همیشه ام واقعا! دلیلش خودم بودم که خواستم دورم خلوت شه ولی یه جاهایی عذاب میده و تهش میگم عیبی نداره، میگذره! چند هفته آینده خیلی مهمه برام! بیشتر از این چیزی به ذهنم نمیرسه که بنویسم...
اما دلتنگ خیلی از کاراییم که قبلا انجام میدادم و الان انجام نمیدم!

نمیدونم شاید دنیای آکادمیک برای سمانه 18 ساله یا حتی 22 ساله خیلی جذاب بود، میتونم بگم خیلی با شور و اشتیاق سرکلاسا مینشستم و دنیای اخبار و کارهای جنجالی تو تک بودم. همینم باعث شد که فیلدم رو عوض کنم و کلاس تو یه مسیر دیگه بیوفتم. الان همچین حسی ندارم، بیشتر ناامیدم و دلم میخواد این ماجرا هر چه زودتر تموم بشه و برم سراغ کار و کد زدن. سایتا رو باز میکنم، رزومه میفرستم، میرم تو مصاحبه ولی بعدش بیخیال همه چی میشم و میگم حیفه.واقعا حیفه! منطقی هم بخوای بهش نگاه کنی من از خیلی چیزام زدم و وقت گذاشتم برای این جریان، دلم نمیاد قیدش رو بزنم و از طرفی خسته ترینم برای مرحله آخرش.

این روزا باشگاه نجات دهنده اس واقعا! جایی که باعث میشه بفهمم همه چی درس نیست، همه ی آدما تنها دغدغه شون درس نیست، زندگیا یک رنگ نیست. برای یک ساعت هم که شده صداهای تو سرم خاموش میشن و به هیچی فکر نمیکنم.