تعادل

الان تعادل برقرار کردن بین کارها بزرگترین چالش منه =))) باشگاه اضافه شد به برنامه و دو جلسه اول خیلی خوب بود و جلسه سوم وسطش یه سرگیجه ی بدی گرفتم و بعدا فهمیدم که قندم افتاده =))) میتونم بگم وحشتناک‌ترین چیزی بود که تجربه اش کردم حتی بدتر از افت فشار!
الان باید تعادل برقرار کنم بین کارها و انرژیم رو مدیریت کنم تا بتونم به کارهام برسم و خب بازم اولویت اول برای درسه! ساعت مطالعه‌ام از چند هفته ی پیش کمتر شده و باید تلاش کنم دوباره برش گردونم و حتی بیشتر از قبل کنم. ذهنم خیلی شلوغه با اینکه سعی میکنم بنویسم و برم جلو ولی بازم نمیرسم و این دردناکه

الان دلم میخواست یه اپیزود از فرندز رو میدیدم اما باید بخوابم که فردا زودتر بیدار بشم و چند تا تسک انجام بدم و بعدش برم سراغ کارهای بیرون خونه و یحتمل تا عصر درگیرم. با همه ی این درگیری ها فردا میرم باشگاه ثبت‌نام کنم و بالاخره بعد مدت‌ها و سال‌ها طلسم باشگاه رفتنم شکسته میشه :)

تقریبا آخرین راهیه که برام مونده برای اینکه بتونم استرسم رو کنترل کنم و تا این حد اذیتم نکنه! راه‌های دیگه حتی دارو هم درمان این درد نبودن.

پ ن: این‌سری خیلی از دوست‌هام رو از دست دادم، خودم خواستم تا این حد دورم خلوت شه بابتش ناراحت نیستم ولی خب گاهی میان و میگن که سراغی نمی‌گیری و نیستی یکم شرمنده میشم، چون انقدر درگیر خودمم و کل ذهنم درگیر این پروژه‌اس که دیگه وقت و انرژی ندارم که به این جریانات فکر کنم.

پ ن ۲: استمرار داشتن تو یه پروسه‌ای خیلی جالبه! اولش خیلی سخته، دردناکه و حتی کلافه‌کننده اما یکم که می‌گذره حین انجام کار یهو با خودت فکر می‌کنی که تا مدت‌ها قبل چقدر سخت بوده برات انجام این‌کار ها و الان دیگه اون سختی رو نداره برات :)

پ ن ۳: فردا باید رو مقاله کار کنم و یکم درس بخونم.

همین دیگه :دی

دل و جان بردی؛ اما نشدی یارم

یه لیوان بزرگ چایی جلومه و بنان داره میخونه: همه شب نالم چون نـی ...

استرس تمام وجودم رو گرفته و خب نمیتونم کنترلش کنم واقعا، صداهای مغزم تمومی ندارن، دو نفر دارن باهم میجنگن و جسم من که داره به سمتی میره که طور بیشتری داره. دلم چخبره؟ امـید! پر از امید و خب این عجیبه برام. ادامه میدم تا ببینم تهش چی میشه :) یه دفتر برداشتم و دارم اونو پر میکنم، باعث میشه خیالم یکم آسون‌تر بشه. یه طوری که هر شب میشینم دو دوتا چهارتا میکنم. امیدوارم تسک زیادی سمتم روانه نشه و بتونم آسوده تر ادامه بدم :)
این از احوالات من. شما چخبر؟

پ ن: امروز برای اولین بار تنهایی رفتم کافه، سخت نبود. حس عجیب و خاصی هم نداشت برام. این مورد بنظرم زیادی بلد شده =)

چند تا کار رو همزمان انجام دادن برام محال شده. همش خونه مونده و بیرون نرفتن هم اذیتم میکنه. خیلی اذینم میکنه. همش با خودم درگیرم :( امیدوارم از این هفته بتونم درستش کنم. کلا تمرکز کردن و عمیق درس خوندن برام محال شده.

نگاهم به کلندر و چک لیست امروزه که یکی از تسک ها مونده و انجام نشده، فردا باید برم دانشگاه و از صبح تا ظهر سه تا کلاس دارم و بعدش باید بیام و درس بخونم. امروز هر چی میخوندم نمیفهمیدم، حتی سعی کردم به زور متوسل بشم ت انجامش بدم که تموم شه ولی نشد :") و خب زورم نرسید. شاید کمتز از یه ساعت زمان میبرد ولی خب مغزم یاری نکرد.

خسته‌ام از لحاظ فکری! خیلی خسته. مغزم کار نمیکنه که بنویسم ولی حجم دیتایی که وارد مغزم میشه خیلی زیاده این روزا و امیدوارم وسطش کم نیارم. تا آبان خوب پیش بره برنامه هام. خیلی راضیم :")