دل و جان بردی؛ اما نشدی یارم
یه لیوان بزرگ چایی جلومه و بنان داره میخونه: همه شب نالم چون نـی ...
استرس تمام وجودم رو گرفته و خب نمیتونم کنترلش کنم واقعا، صداهای مغزم تمومی ندارن، دو نفر دارن باهم میجنگن و جسم من که داره به سمتی میره که طور بیشتری داره. دلم چخبره؟ امـید! پر از امید و خب این عجیبه برام. ادامه میدم تا ببینم تهش چی میشه :) یه دفتر برداشتم و دارم اونو پر میکنم، باعث میشه خیالم یکم آسونتر بشه. یه طوری که هر شب میشینم دو دوتا چهارتا میکنم. امیدوارم تسک زیادی سمتم روانه نشه و بتونم آسوده تر ادامه بدم :)
این از احوالات من. شما چخبر؟
پ ن: امروز برای اولین بار تنهایی رفتم کافه، سخت نبود. حس عجیب و خاصی هم نداشت برام. این مورد بنظرم زیادی بلد شده =)
+ [ دوشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۳ ]