الان دلم میخواست یه اپیزود از فرندز رو میدیدم اما باید بخوابم که فردا زودتر بیدار بشم و چند تا تسک انجام بدم و بعدش برم سراغ کارهای بیرون خونه و یحتمل تا عصر درگیرم. با همه ی این درگیری ها فردا میرم باشگاه ثبت‌نام کنم و بالاخره بعد مدت‌ها و سال‌ها طلسم باشگاه رفتنم شکسته میشه :)

تقریبا آخرین راهیه که برام مونده برای اینکه بتونم استرسم رو کنترل کنم و تا این حد اذیتم نکنه! راه‌های دیگه حتی دارو هم درمان این درد نبودن.

پ ن: این‌سری خیلی از دوست‌هام رو از دست دادم، خودم خواستم تا این حد دورم خلوت شه بابتش ناراحت نیستم ولی خب گاهی میان و میگن که سراغی نمی‌گیری و نیستی یکم شرمنده میشم، چون انقدر درگیر خودمم و کل ذهنم درگیر این پروژه‌اس که دیگه وقت و انرژی ندارم که به این جریانات فکر کنم.

پ ن ۲: استمرار داشتن تو یه پروسه‌ای خیلی جالبه! اولش خیلی سخته، دردناکه و حتی کلافه‌کننده اما یکم که می‌گذره حین انجام کار یهو با خودت فکر می‌کنی که تا مدت‌ها قبل چقدر سخت بوده برات انجام این‌کار ها و الان دیگه اون سختی رو نداره برات :)

پ ن ۳: فردا باید رو مقاله کار کنم و یکم درس بخونم.

همین دیگه :دی