کتاب
خیلی وقتا فکرم میره سمت گذشته و زندگی که تو بچگی داشتم! تا یه جایی خیلی درست بود مسیر، پدر مادرم درست داشتن جلو میومدن ولی از یه جایی به بعد دیگه طوری جلو نرفت که باید جلو میرفت!
کسی مقصر نیست، ولی همیشه تو ذهنم میگم، اگه این مسیر رو میرفتم چی میشد یا خانوادهام دلیل فلان کار رو میدونستن، فلان اتفاق نمیوفتاد!
یه همچین چیزایی هست تو گذشته، نمیدونم باید چیگفت درموردشون!
یه چیزی که من از الان میدونم اینه که بچهام رو تو سن خیلی کم با کتاب آشنا میکنم، کتاب و تاریخ و هنر! این سه تا چیزهایی هستند که درطول زندگیت، در هر شرایطی کمکت میکنن و میتونی بهشون چنگ بزنی و خودت رو نجات بدی و زندگی رو از سر بگیری!
من خودم خیلی دیر کتاب خوندن رو کشف کردم، همیشه میدونستم که به "کتابخوندن" علاقه دارم ولی اون مسیری که باید شروع کنی رو نمیتونستم پیدا کنم.
۱۹ سالگی یه جرقه هایی تو مغزم خورد که من به فلسفه علاقه دارم! یادمه سر سفره از مامان بابام پرسیدم که من میخوام فلسفه رو شروع کنم، از کجا باید شروع کرد؟ جوابی که دادن خیلی باب میلم نبود. شروع کردم به سیو کردن کتاب هایی که آدمای کتابخون به اشتراک میذاشتن. درمورد کتابها سرچ میکردم.
اولین کتابهایی که با اولین حقوقم خریدم، کتابهای کامو بودند :] بعدها فهمیدم ادییات روسیه مثل یک آهنرباست که من رو به سمت خودش میکشونه! یه فضای دارک که نه میتونی ازش دست بکشی، نه بیشتر بمونی :)
اولین کتابی هم که خوندم جنایات و مکافات داستایفسکی بود :] که برای اولین کتاب خیلی انتخاب اشتباهی بود =]
من میبینم، میشنوم، میخونم تا بتونم بیشتر درک کنم و بفهمم! حسهایی که دارم و تجریه کردم رو، افکارم رو، ذهن آدما رو.
+تا جایی که در توانم هست سعی میکنم آدما رو تشویق کنم به اینکه برن سمت کتاب، بابام خیلی گارد داشت درمورد کتاب ولی الان درمورد کتابهایی که بهش معرفی کردم و خونده باهاش بحث میکنیم :)